پس از سال های
مشروطه ، نقطه عطف مهم و تاریخی ما ، سر آغاز انقلاب اسلامی بود ، واقعه ای که ذاتا
پرسش از غرب و انکار بنیاد هستی شناسانه ی آن را در خود داشت.
این پرسش،درنهضت
انقلاب اسلامی مقدر بود ، زیرا در اساس و بنیاد متعرض غرب زدگی می شد و همین امر
هم باعث بود که از همان سال های اول انقلاب ، غربیان از این نهضت با عنوان حرکتی
بنیاد گرایانه یاد کنند.
تعریف بنیاد
گرایانه از انقلاب اسلامی ایران ،مسبوق به سابقه ی بنیاد گرایی در غرب و به ویژه
ایالات متحده بود . از این رو آنان و به ویژه صاحب نظرانشان بیش از همه ما ،متذکر
وجود این قوه در نهضت اسلامی مردم ایران بودند.انقلاب اسلامی ، قائل و متعرف به
غیب عالم و عالم غیبی و متعرض به نگاه ظاهر نگارانه و سطحی نگر به عالم بود و
انسان را موجودی تک ساحتی و بسته ی عقل معاش و حواس ظاهری نمی پنداشت،بلکه مسافری
در طریق می شناخت که از منزل ظاهر می گذرد تا باطن و حقیقت هستی را دریابد.همین
نگاه بنیاد گرایانه،نهضت اسلامی و مبلغان آن را از انسان غربی و عالم غربی منفک می
کرد و متذکر این نکته می شد که ،
چنان چه
این نهضت امکان ظهور تام و تمام یابد ، ((تاریخی نو))،((تفکری جدید))و ((فرهنگ و
تمدنی مبتنی بر دریافت دینی از عالم))را بنیان می نهد.
پرسش جدی از غرب
، ضرورتا می بایست در صدر مشروطه در دستور کار حافظان و مرزبانان فرهنگی این
سرزمین وارد می شد.ضرورت طرح این پرسش چنان بود که اگر ساکنان شرق،بنا را بر غربی
شدن تام و تمام در ساحت های مختلف حیات نیز می گذاشتند،قطعا پاسخ های اخذ شده می
توانست راه غربی شدن را برایشان هموار تر کند،لیکن از آنجا که این اتفاق نیافتد،ساکنان
سرزمین های اسلامی نه غربی شدند و نه شرقی ماندند.
عرض و طول
جغرافیای خاکی شرق مهم نبود،بلکه تعلق خاطر و ریشه و بنیاد دریافت و نگاهی ویژه و
متفاوت به عالم مهم بود،همان چیزی که غرب را از شرق جدا می کرد،واقعه ای که باعث
شد،امروز دیگر شرق به مفهوم واقعی آن وجود نداشته باشد،زیرا امروزه به رغم سکونت
در شرق عالم و تکلم به زبان مشرق زمینیان،همه در سایه ی فرهنگ و تمدن غربی به سر
می برند و به زبان غربی سخن می گویند.
در آغاز آشنایی
ساکنان غرب با شرق،هم صورت زبان یعنی الفاظ و اصوات و عبارات زبان آنها با هم
متفاوت بود و هم سیرت آن،یعنی حقیقت و اساس هستی شناسانه ی شرقی،بار معنایی متفاوت
و ویژه ای به الفاظ و عبارات می داد.در این میان ، عوامل گوناگون در مانوس شدن با
فرهنگ جدید موثر افتاد،به طوری که دریافت عمومی ساکنان شرق از عالم و آدم،ذیل
تاریخ غربی دگرگون شد و صورت لفظی زبان نیز حامل بار معنایی فرهنگ غربی گردید،لیکن
امکان ورود و سکنای شرقیان در عالم غربی میسر نشد.
امروزه،هزاران
کلمه و اصطلاح رایج در گفت و شنود عمومی و آثار قلمی و هنری این سرزمین،بار معنایی
و ادبی غربی را در میان ما منتشر می کنند و مفاهیم پیشین را از جغرافیای ادب و
ادبیات ما خارج می سازند،به گونه ای که دیگر هیچ یک از کلمات و اصطلاحات مهم چون :
تربیت،رشد،فکر،عقل،علم،زبان،هنر،انسانیت،ادب،کمال،عالم،ملت،دل و امثال اینها،حامل
معانی و مفاهیم پذیرفته متفکران و شاعران حوزه ی فرهنگ و تمدن شرقی و اسلامی چون
سعدی،مولوی،حافظ و علما و عرفای حوزه دین و معرفت دینی نیستند،بلکه جملگی دریافت
های بشر غربی پس از رنسانس را که بر خاسته از عالم غربی است،بومی ساخته اند،چنان
که کمتر کسی از ما به تعریف و دریافت گذشتگان از عقل و علم و هنر و ... واقف
است.به عبارت دیگر،این کلمات و اصطلاحات تنها مبدل به وسیله ای برای انتقال صورتی
از مفاهیم حوزه فرهنگ و تفکر غربی شده اند و گوش جان ما نیز مهیای شنیدن همان
مفاهیم جدید شده است. این خود فاجعه ای بزرگتر را در پی داشته و آن،ارائه تفسیر و
ترجمه ای نو از آثار مفاخر این دیار شرقی و دینی است.به عبارت دیگر ،این آثار ،سکولاریزه
، غربی و این جهانی شده اند و چون انسان امروزی عالم وآدم را تفسیر می
کنند.
این تحریف وحشتناک
و سکولاریزه منابع فرهنگی،چونان موریانه ای همه اساس و بنیاد فرهنگی شرقی را مضمحل
کرده و پوسته باقی مانده را نیز مبدل به وسیله ای برای تفاخر جاهلانه کرده است. از
این رو،ما دیگر در حوزه فرهنگ و تمدن شرقی،ایرانی و اسلامی زندگی نمی کنیم بلکه در
جغرافیای خاکی ایران قدیم،همانند یک انسان غربی سیر می کنیم.این واقعه،در میان همه
اقوام حادث شده و امروزه دیگر هیچ گوشه ای از جهان را مصون از این هجوم و دگرگونی
نمی توان یافت.
همان طور که گفته
شد،پرسش از غرب،وظیفه مرزبانان و حافظان حریم فرهنگ ایران زمین بود،اما چه می توان
کرد وقتی که در همان سال های تماس و انس،جمعی از روشنفکران با شیفتگی،مقام اهل نظر
و تفکر را غصب نموده و به جای آنان نشستند.آنگاه با شیدایی و بدون پرسش،به استقبال
غرب رفتند و عوام الناس را نیز به دنبال خود کشاندند.
از همان سال ها
تا به امروز،گفت و گو از مباحث،مخصوص جماعت معدودی شد که در تحول فرهنگی و شکل
دادن به سیرت و صورت تاریخی حیات اقوام مسلمانان،نقش موثری نداشته و بر آن اختیاری
نداشتند.
گفتنی است که،طی
همه سال های گذشته،از عهد ناصری تا سال 1357 ش؛عموم نخست وزیران،وزیران،استادان
حوزه های علوم انسانی،شاعران و نویسندگان و ... این سرزمین یا مستقیما تحت تعلیم
معلمان ماسونی(فراماسونرهای اومانیست)بودند یا فراماسون زده هایی بودند که ادبیات
و ادب آموخته از معلمان خود را در هیئت
های مختلف منتشر می کردند،به طوری که اساس نظام تعلیمی و تربیتی ایران نیز طی همه
این سال ها بر مبنای اندیشه های غربی نهاده شد،با این تفاوت اساسی که هیچ کدام
امکان غربی شدن را نیز نیافتند،بلکه فقط متاثر از صورت های تمدن و فرهنگ غربی،غربزده
شدند و تاریخ یکصد و پنجاه ساله غربزدگی این ملت را رقم زدند.
واقعه غربزدگی سه
ساحت عمومی زندگی ما را در نوردید:
1.ساحت نظری و
هستی شناسی مسلمانان
2.ساحت ادب و
فرهنگ
جماعتی می
پنداشتند با این رویه،یعنی از صورت های زندگی و مدنیت بشر غربی،در آینده به تمامی
غربی خواهند شد،اما دیری نپایید که از غرب رانده و در شرق مانده،تنها غرب زدگی
منفعل را از آن خود کردند.
3.ساحت تمدن
در ساحت سوم،جماعتی
دیگر در هوای تطهیر و طهارت این فرهنگ و تمدن بیگانه پنداشتند،با اخذ مدنیت و صورت
های زندگی غربی،امکان سیر در عالم دینی و شرقی را برای خود محفوظ خواهند داشت،با
عقب نشینی های تدریجی دریافتند،جز صورتی کم رنگ و البته سکولاریزه و دنیایی شده از
مذهب و دین برایشان باقی نمانده است.از این رو آنان نیز در میانه دو صورت غربی و
دینی،در منزل غربزدگی فرود آمدند.
حراست از مبادی و
مبانی نظری و تسری آن در میان همه ساحت ها و از جمله حیات فرهنگی و مدنی،کار مردان
مرد و بزرگان اهل نظر بود،اما حکایت کاروانی که از میقات شرق بیرون آمده بود تا در
طی طریق،خود را با غرب و تاریخ آن شریک سازد،حکایت دیگری بود،ماجرایی که تنها تجدد
و تجدد مآبی را به ارمغان آورد.
تردیدی هم نیست
که در میانه غوغا،شتاب و غلبه نفس اماره،اولین جماعتی که مغفول می مانند،اهل نظرند
و اولین موضوعی هم که با غفلت و بی اعتنایی مواجه می شود،نظر است.
پس از واقعه
مشروطیت که از آن به عنوان نقطه عطف اول یاد شد، واقعه شریف انقلاب اسلامی دومین
نقطه عطف سیر و سفر بزرگ مردم این سرزمین بود.این واقعه،تحت مشیت و وقت آسمانی و
حسب و اتکای به امامت مردی عاری از شائبه های غربزدگی و با همراهی جوانانی انقلابی،زنگ
پایان تاریخ الحاد و نفاق را به صدا در آورد.
آنچه که این دو
نقطه عطف را از هم جدا می کرد،جایگاه و شرایط تاریخی غرب بود که با بروز و ظهور
تمام قد تکنولوژی در قرن نوزدهم و بیستم میلادی،به آخرین مرحله از رشد و نمایش همه
توانایی هایش رسیده بود.
تاریخ وقوع
انقلاب اسلامی مقارن با سال های پایانی تاریخ غرب بود؛در حالی که در صدر مشروطیت،بسیاری
از مردان اندیشمند و فرهیخته غربی،صدای ریزش برج و باروی این تاریخ عصیان و خود
کامگی را می شنیدند و در آثار خود اعلام می کردند؛لیکن مشرق زمینیان و از جمله
ایرانیان گوش مستعد برای شنیدن این ندا را نداشتند و آینده خویش را در آیینه تمدن
غربی تماشا می کردند.
اما جای بسی تاسف
است که به رغم آشکار بودن این واقعه و فراهم بودن شرایط،دیگر بار پرسش از غرب مورد
غفلت واقع شد،به طوری که پس از سال های بحرانی انقلاب و جنگ،بار دیگر میل و عطش
تجدد و مدرنیته با رنگ و لعابی از فرهنگ مسلمانی و شرقی به جان جماعتی افتاد که در
نقش مدیر و معلم عنان همه امور را در
اختیار داشتند.
منبع:کتاب
پرسش از غرب نوشته اسماعیل شفیعی سروستانی
برچسبها: نقد غرب, سیاست |